ازخودم بدم می یاد

نمی بینم دیگه هیچ کس برای -غربت چلچله ها گریه کنه
نمی بینم که دیگه چشم کسی - واسه تنها یی ما گریه کنه
چشم من مثل قدیم ها نمی خواد -مث ابرهای سیا گریه کنه

دیگه کم کم از خودم بدی می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

میون این همه سایه - سایه ی من دیگه مرده
آخه تنهایی ی کهنه - خورشید رو از اینجا برده
لب من شهر سکوته - توتنم زندگی مرده
دستی از اونور ابرها اومده سایه ام رو برده

دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

دیگه دردم به سراغم نمی آد - خاک سرد تنم و پس می زنه
کسی که صداش به ابرها می رسید - مرده اما یاد گنگ اش بامنه
چشم خشکیده ی من کاش می دونست -حالا وقت خوب گریه کردنه

دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

همه ی شعری که خوندم - قصه ی تنها شدن بود
قصه ی رفتن و رفتن - قصه ی رها شدن بود
قصه مرگ یه قصه - بغض بی صدا شدن بود
قصه ی دوری و دوری - از شما جدا شدن بود

دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد