(من ندانستم از اول)و(ای بت چین)

پیش اهل حرم و دیر - زبون شد دل من
(باشد از لعل تو یک) 2 - بوسه تمن تمنای دل
خدا وای دلم عزیزوای دلم
(می کشم خجلت از این) 2 - خواهش بی جای دلم
خدا وای دلم عزیز وای دلم
عاشق روی توام - بسته ی موی توام
کشته ی خوی توام - (جانم آه ساکن خدا کوی توام) 2
(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپای
دوستان عیب کنندم - که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن - که چنین خوب چرایی
عزیز من که چنین خوب چرایی
ای بت چین ای بت چین ای بت چین ای صنم
حوروش ولا له رخ و زهره جبین ای صنم
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
زلف به رخساره - (چو افشان کنی) 3
حالت جمعی را - ( پریشان کنی) 3
وای و به حال دل شیدا دل شیدای من
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگرعزیز دلم
هر که تورا دیده - ( ز خود دل برید) 3
رفته ز خود هر که - ( رخت را بدید) 3
وای و به حال دل شیدا دل شیدای من
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
تیر غمت چون به - ( دل ما رسید) 3
همچو بگفتم که - ( همه کس شنید) 3
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم

متن کامل قسمتی از شعر تصنیف سعدی


من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگا نه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملا مت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند که برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی