Hekayat


Sattar

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم
با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست
در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی

با یه مشت خاطره های خوب و بد
مگه میشه تا عبد زندگی کرد
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش
صدات مونده نمیره از تو گوشم
نگات مونده که برده عقل و هوشم
خودت نیستی ولی یادت باهامه
رفیق گریه ها و غصه هامه
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش
تو که رفتی ولی عطرت نمیره
خودت نیستی دلت اینجا اسیره
اگه رفتی ولی عشقت که مونده
همین عشقت دل ما رو سوزونده
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش

ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم